تبليغاتX
بشریت

بشریت

اوریانا فالاچی روزنامه نگار برجسته ایتالیائی ، از وینستون چرچیل سئوال میکند ، آقای نخست وزیر شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آنسوی اقیانوس هند میروید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید ، اما این کار را نمیتوانید در بیخ گوشتان یعنی در کشور ایرلند که سالهاست با شما در جنگ وستیز است انجام بدهید ؟ وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ میدهد : برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج داریم که آن دو ابزار را در ایرلند در اختیار نداریم . روزنامه نگار میپرسد . آن دو ابزار چیست ؟ چرچیل پاسخ میدهد : اکثریت نادان ، و اقلیت خائن
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 10:49  توسط افشین  | 

معشوق ...


پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است . پشت سر هر آنچه که دوستش می داری.

و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی، بهتر است بالاتر را نگاه نکنی.
 زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند.

پشت سر هر معشوق، خدا ایستاده است.
اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح، خدا چندان کاری به کارت ندارد. 
اجازه می دهد که عاشقی کنی، تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی...

اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی، خدا با تو سختگیرتر می شود. 
هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر، بیشتر باید از خدا بترسی.
زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

پشت سر هر معشوقی، خدا ایستاده است
و هر گامی که تو در عشق برمی داری، خدا هم گامی در غیرت برمی دارد.
تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر.
و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان،
 خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد و معشوقت را درهم می کوبد؛
 معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد.
 خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او، چیزی فاصله بیندازد.
معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است.
ناامیدی از اینجا و آنجا، ناامیدی از این کس و آن کس. ناامیدی از این چیز و آن چیز.
تو ناامید می شوی و گمان می کنی که عشق بیهوده ترین کارهاست.
و برآنی که شکست خورده ای و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده ای.
اما خوب که نگاه کنی می بینی حتی قطره ای از عشقت، حتی قطره ای هم هدر نرفته است .
خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته و به حساب خود گذاشته است.

خدا به تو می گوید: مگر نمی دانستی که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟
تو برای من بود که این همه راه آمده ای و برای من بود که این همه رنج برده ای و برای من بود که این همه عشق ورزیده ای.
پس به پاس این، قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.
و این ثروتی است که هیچ کس ندارد تا به تو ارزانی اش کند.
فردا اما تو باز عاشق می شوی تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر.
تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر.
راستی اما چه زیباست و چه باشکوه و چه شورانگیز، که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 17:49  توسط افشین  | 

متن كامل سنگ‌نبشته داریوش در بیستون.

سنگ‌نبشته بیستون به ‌عنوان یكی از قدیمی‌ترین متن‌های تاریخی شناخته شده ایرانی به فرمان داریوش بر كوه حكاكی شد.

جهت خواندن متن کامل روی ادامه مطلب کلیک نمایید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 17:57  توسط افشین  | 

 

هر کس که چرایی برای زیستن داشته باشد,

با چگونه زیستن کنار خواهد آمد.

نیچه

کتابی رو در مورد زندانیان اشویتس می خوندم که در اون علت مرگ عمده زندانیان رو نویسنده کتاب( دکتر ویکتورفرانکل) که خود زندانی آشویتس و روانکاو بوده, از دست دادن "چرای" زندگی عنوان می کرد. مواظب آدمی که "چرای" زندگی رو از دست داده باشیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم دی 1385ساعت 8:54  توسط افشین  | 

فلسفه حقيقي آن است كه ديدن دنيا را دوباره بياموزيم
--- مرلاو پونتی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 12:31  توسط افشین  | 

يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب. روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد. بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد. روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.

 

نمیدونم از کیه , اما مطلب جالبیه.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 17:44  توسط افشین  | 

 با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي... خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

پائلو کوئیلیو

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 15:43  توسط افشین  | 

کارل پوپر :

 هنگامی که به بی‌کرانگی آسمان پرستاره نظر می‌دوزيم، تخمينی از بی‌کرانگی نادانی خود به دست می‌آوريم. اگر چه عظمت کيهان ژرف‌ترين دليل نادانی ما نيست؛ اما يکی از دلايل آن است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 20:36  توسط افشین  | 

ر جا صحبت از «قدرت»، «هويت» و « من» است، شريعتي بر سر راه ما قرار مي‌گيرد و ما را وامي‌دارد به او بپردازيم.  چه در مقام نقاد، چه در جايگاه مخالف و چه به عنوان دوستدار.  شريعتي روشنفكر بود و روشنفكري بنا بر تعريف دو وجهه دارد: فرزند زمانهء خود بودن (طراح معضلات زمانهء خود) و انسان زمانهء خود نماندن نيز.  (طراح زمانه‌اي ديگر) هم شبيه زمانهء خود بود و هم بيگانه با آن و همين بيگانگي موجب آن شد كه هنوز با انسان اين زمانه حرف و سخن داشته باشد.    

شريعتي فرزند زمانه خود بود: راديكال، اتوپيست، ايدئولوژيك. اين‌ها را همه مي‌دانند و ذكرش ،تكرار مكرر است، اما شريعتي انسان زمانهء خود نماند.   

-راديكاليزم را از حوزهء سياست و نسبتش با قدرت به حوزهء فرهنگ و آگاهي كشاند و تغيير را در يك حركت  فكري درازمدت و معطوف به  بنيادهاي ذهني دانست. (از كجا آغاز كنيم، چه بايد كرد؟)

-اتوپيسم را اعتراضي مي‌دانست عليه ديكتاتوري امر واقع، اقدام عليه تاريخي كه به سرنوشت بدل گشته است. با اين وجود، اتوپيسم شريعتي حركت از الگوهاي ذهني آرماني نيست. نقطهء عزيمت او براي طرح اندازي‌هاي نو، « هم اينجا- و هم اكنون» است: متكي بر شناخت از ميدان اجتماعي، آگاهي به لايه‌هاي تو در توي ذهنيت تاريخي- مذهبي جامعه خود و استعداد‌ها و توانايي‌هاي موجود مردم.   

در نگاه او آن « بايد باشدي كه نيست» بر اساس «امر موجود و ممكن» طراحي مي‌شود. وضعيت ايده آل، آن  پازل ناتمامي‌است كه مدام بايد در پي بازسازي و انديشيدن به  ساخت و ساز آن بود. ساخت و سازي كه  رعيت را به شهروند، آدم را به انسان و تقدير را به تدبير بدل مي‌سازد.   

-شريعتي ايدئولوژي را ابزاري براي عمل، عملي معطوف به تغيير، تغييري در چارچوب قدرت، كليشه‌هاي شناخت، « اهرمني» ساختن دشمن و« فرشته خو»  نشان دادن دوست، تقليل واقعيت به دوگانه‌هاي سياه و سفيد، رسالهء عمليه، دستورالعمل آشپزي اجتماعي نمي‌دانست. (مجموعه آثار23- ايدئولوژي.)

ايدئولوژي در نگاه او ادامهء غريزه در انسان است. آگاهي معطوف به زندگي; چند لايه، چند ساحته، غير مترقبه و فرار. آن آگاهي اي كه با اطلاعات فرق دارد، با خبر يكي نيست، انباشتن داده‌ها نيست و مهم‌تر از همه، سرمنشاء يك اتفاق اگزيستانسيال است. آن خودآگاهي‌اي  كه در تعامل با غير، فهميده مي‌شود و در تقابل با خودي. از متهم كردن خود، تصفيه خويشتن و بازنگري منابع معرفتي سنتي  و مدرن آغاز مي‌شود. ( پدر، مادر ما متهميم، اسلام شناسي، تاريخ تمدن، تاريخ اديان، ويژگي‌هاي قرون جديد و...)

هر چه از غير رسد را نيكو نمي‌داند و هر چه متعلق به ديروز است و نامش سنت  را قدسي نمي‌شمارد. روشنفكري يعني زيست تناقضات و در ميان گذاشتن آن‌ها.  راهي كه شريعتي  براي كسب اين آگاهي بر مي‌گزيند، نشاندن وجدان در موقعيت‌هاي پارادوكسال(متناقض) است.  پارادوكس‌هايي كه هم ديناميزم (پويايي) انديشيدن را تضمين مي‌كنند و هم تعادلش را نيز.   

نسبت  دموكراسي و آگاهي/  تضاد زمان تاريخي و زمان تقويمي/  سراسيمگي ميان غرب و شرق/  انسان قرن بيستمي- انسان قرون وسطي/ ضرورت نقد مذهب تاريخي و كشف نگاه جديد مذهبي... اين‌ها ترديدها و معضلات  زمانهء ما است و از همين رو او را شبيه ما مي‌سازد. پاسخ‌هاي او را هم اگر ديگر نپسنديم، پرسش‌هاي او همچنان پرسش‌هاي ماست. همان‌هايي كه ما را نسبت به خود دچار ترديد مي‌كند. مگر نه اين‌كه، كار يك روشنفكر همين است؟ معذب ساختن. شريعتي سال‌هاست كه «ما»ي مذهبي را عصباني مي‌كند، « ما» ي اجتماعي را تحريك مي‌كند و «ما»ي  خلوتنشين  را مضطرب. خب طبيعي است كه  فراموش نشود و بي‌آن‌كه متولياي داشته باشد، سال‌ها، پس از مرگش مشهور بماند. افسوس كه اسمش بيشتر از رسمش. 

 

منبع : روزنامه سرمایه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 14:55  توسط افشین  | 

لحظات را گذرانديم تا به خوشبختی برسيم ,

 غافل ار اينکه خوشبختی همان لحظات بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 21:9  توسط افشین  |